تبليغاتX
سیب سرخ را گاز بزن !


سیب سرخ را گاز بزن !

این شهر برای من زیادی بزرگ است...خیلی بزرگ...

 آن قدر که گم می شوم در کوچه پس کوچه هایش و یک وقت به خودم می آیم و می بینم

 که سال هاست فراموش کرده ام بالا را نگاه کنم...

 آن بالا...آن جا که کسی نشسته که خالق بزرگ ترین و پرنورترین ستاره ی آسمان است...

 همان ستاره ای که می دانم هروقت نگاهش کنم نگاهم با نگاه آن دوست یک جایی آن

 دورها برخورد می کند...

 یک وقت به خودم می آیم و می بینم که سال هاست کنار کسانی نیستم که به بزرگی

 آسمان این شهر دودی دوستشان دارم...

 غذا می خورم...انگار چیزی کم دارد...عشقی مادری را.... 

و من دلم برای طعم عشق مامان که هر چه قدر می گذرد نه تنها از آن سیر نمی شوی

  بلکه گرسنه تر هم می شوی تنگ شده...

 دلم برای بابا تنگ شده...برای خودش...برای اینکه سخت ترین سوال های دنیا را برایم

 حل کند و سرمای دست هایم را با گرمای بودنش از بین ببرد...

 دلم برای نگاه مامان وقتی از پشت پنجره بدرقه ام می کرد و برایم "قل هو الله" می خواند

 تنگ شده...

 دلم تنگ شده برای اینکه بابا نگران سرفه هایم باشد... 

نگران دریچه ی قلبم....

 دریچه ی قلبم...

 یک وقت به خودم می آیم و می بینم که از قلبم تنها تکه کاغذی مچاله مانه که پر است

  از نام های کسانی که روزی ـ فقط روزی ـ دوستشان داشتم....

 


 صبح شده است دیگر...

 صدای کلاغ ها همه جارا پر کرده است...

 و تکه های نور از پنجره به اتاق هجوم می آورند....

 نسیمی می وزد و یک کاغذ مچاله را با خود می برد...

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:46 توسط سیب سرخ| |

من ننوشته:

سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری راجان...
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن. (سید علی صالحی)
                                                                                                      



نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط سیب سرخ| |

 

عبور باید کرد...

و همسفر خاک های روان باید شد...

و افسانه ها را باید در گوش آفتاب زمزمه کرد...

و...

و گاهی فقط گاهی دلتنگ شد...

دوست...

آسمان این حوالی ابری ست...

دستم بگیر و نگذار باران دفتر خاطراتمان را بشوید...

آخر من "تصمیم کبری" را خوب نخواندم...

همان شب –شبی که خانوم معلم "تصمیم کبری"درس داد- باران آمد...

و من تا صبح زیر باران بودم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:29 توسط سیب سرخ| |

انگار صد سال گذشته است...

شاید هم بیشتر و من انگار مثل آن کاغذ ها آن قدر نازک شده ام که با فشار

انگشتی می شکنم...

انگار صدسال گذشته است از آن روزها که تنها آرزویم این بود که آن قدر

بزرگ شوم که بتوانم عکس برگردان هارا مثل مریم صاف بچسبانم...

از آن روزها که "لذت"ها با "ز" نوشته می شدند و بی تشدید...

آخر آن روزها بی شدت تشدید هم می شد لذت برد از تاب بازی...

از عکس برگردان...از "مامان بازی"...

از آرزویی که هیچگاه برآورده نشد...اینکه من "مامان" باشم و مریم :بچه"...

آخر مریم نقش "مامان" را خیلی خوب بلد بود...

حیف...آن قدر در فکر "مامان" بودم که "بچه" بودن را خوب نیاموختم...

اما مریم "مامان"بودن را انگار خوب آموخت...

" "بی خود این آینه را روبروی خاطره نگیر.هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم....(*)" "


*سیدعلی صالحی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط سیب سرخ| |

من خواب دیده ام...

من خواب یک فرشته دیده ام

 و سیاهی های پاک کن هی زیاد شدند

من خواب "نبودن" دیده ام

و دوستانم چقدر آرام به هواپیمایی که ازخود ردی روی آسمان گذاشته بود می نگریستند

ردی که پاک می شد...زود...خیلی زود...

من ساکت بودم...کسی نمی پرسید...کسی نمی ترسید...کسی نمی خندید...

و من انگار داشتم مهم ترین اتفاق بودن را تجربه می کردم...

من خواب دیده ام...

شاید آنجا دلم تنگ شود برای بودن...

من خواب "بیداری" دیده ام...

من خواب پیرزن کولی را دیده ام که تکه های بدنم را با سیاهی های پاک کن می برد...

و من نگران تکه های بدنم نبودم...من قلب کهنه ام را در دست گرفته بودم و در حوض آبی آقاجون می شستم

و شمعدانی ها را از گلدان به باغچه می گذاشتم...

و موهای دخترک را می بافتم...آخر او قول داد قلبم را برای چند روز یا چند سال پیش خود نگه دارد...

او قلب مرا "مامان" صدا می زد و چشمان کوچکش از شادی برق می زدند...

من رفتم...شاید قلبم پیش دخترک بماند...شاید او هیچ وقت بافته های موهایش را باز نکند...

صدای ماهی های حوض می آید که با دخترک می خوانند...

"مامان خوبم چه مهربونه دوستش دارم خیلی زیاد خودش می دونه..."

من می گریم...اما کسی نمی داند...آخر چشمانم را کولی برده است...

صدای کولی می آید...تکه های بدنم را به قیمت "یاد" می فروشد...

من خواب دیده ام...

من خواب یک فرشته دیده ام...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:7 توسط سیب سرخ| |

قالب : پيچك